جهان پسا-امریکا
فاسد شدن پیروزی
تماس با سایر نقاط دنیا اروپا را به انزوا کشانید. کشف راه های جدید بحری، تمدن های غنی، و مردمان بیگانه، قوت و تصور غرب را باهم آمیخت. اروپایی ها به هرجا که رفتند به کالاهای تجارتی، بازار ها و فرصت های خوب دست یافتند. در سدهء هفده هم، ملت های غربی با هرنقطه ای ازجهان و فرهنگ ها که تماس حاصل کردند نفوذ خود را در آن تأمین نمودند. ازسرزمینهای اتلانتیک گرفته تا دور ترین نقاط افریقا و آسیا یعنی هیچ نقطه ای از جهان دور از دسترسی باقی نماند. در پایان سدهء هژدهم حتی استرالیا وجزیرهء کوچک جنوب پسیفیک نیز جهت استفادهء اروپاییان نشانی شدند. شرق دور
- چین و جاپان - ابتدا ازاین نفوذ بدورمانده بودند. اما درنیمهء سدهء نزدهم آنها نیز طعمهء پیشرفت اروپاییان شدند. ظهور غرب در واقع آغاز تمدن جهانی بود که بوسیلهء اروپای غربی حمایت، تشکیل و توسعه داده شد.در آغاز اروپایی ها توجه خود را به دریافت تولیداتی معطوف داشته بودند که هنگام برگشت بخانه با خود بیاورند. این موضوع بعضاً شکل تجاوز را میگرفت، و گاهی هم تجارت. آنان از آمریکا پوست، از آسیا ادویه جات، از برازیل طلا و الماس را با خود به اروپا آوردند. بزودی اشتغال آنان دایمی شد. بسته به شرایط جوی منافع شان نیز متعدد شد، درمناطق معتدله شروع از شمال وجنوب امریکا، تا جاییکه اروپاییان مسکون شده بودند جوامع شبه جوامع اروپایی بازسازی شدند. این همان چیزی ست که آنان آنرا جهان نو خواندند. درساحاتی که آنان آنرا غیر قابل سکونت میدانستند اغلباً آب و هوای قاره ای مانند جنوب شرق آسیا و افریقا چنان سیستم زراعتی را بوجود میآورد که محصولات آن بدرد بازار های داخلی خواهد خورد. هالندی ها فارم های بزرگ زراعتی را درهند شرقی ایجاد کردند چنان که پرتگالی ها در برازیل ایجاد کرده بودند. اینها بسیار زود تحت الشعاع مزارع بزرگ فرانسوی ها و انگلیس ها در کارابین قرار گرفت که در آن ازآفریقایی ها به عنوان برده استفاده میکردند.
طی صد سال نخستین تماس اروپایی ها چیز پر اهمیت و غیر قابل برگشت این بود که در اثر برخورد های آنان نظام موجود سیاسی، اجتماعی و اقتصادی
د جوامع غیر اروپایی دگرگون ویاهم فرورخت. نظام های کهنه فرو پاشیدند یا هم درهم کوبیده شدند و یا هم اغلباً آمیزه ای از هردو. این حقیقت داشت، اندازهء کشور ها مهم نبود، از کشور کوچکی مانند برما جایی که ساختار عنعنوی آن تحت فرمانروایی انگلیسها درهم شکست، گرفته تا بزرگترین قبایل افریقایی جاییکه ملتهای اروپایی مرز های جدیدی ترسیم کردند، تقسیمات جدیدی را بمیان آوردند، و گروپها دلخواه خودرا بر اریکهء قدرت نشاندند. از بسیاری جهت ها، این تماس نخستین به معرفی مدرنیته منجرشد، حتی برخی اوقات همراه بود باخشونت. ازطرف دیگر نفوذ اروپایی ها خرابکارانه، ویران کنندهء روش های کهنه و تا حدودی ایجاد گزینه ها برای آنها بود. به هر حال، کشف امریکا، آسیا، و افریقا توسط اروپایی ها برای همیشه و به گونهء برگشت ناپذیری این سرزمین ها را دگرگون ساخت.سمت حرکت توسعه جویی اروپایی ها توسط توازن قوا مشخص گردید. برای چندین سده، اروپایی ها با وصف مهارت های بحری که داشتند دارای برتری نظامی بر ترکها و عرب ها نبودند
. لهذا تا اوایل سدهء نزدهم با سرزمین های شرق میانه بجای اشغال از معامله کار گرفتند. اروپایی ها درآسیا چند راه آسان را برای ورود دراین قاره دریافتند ولی بجای آن به تأسیس دفاتروادارات پستی اکتفا نموده خودرا به تکه پاره هایی که ازنظرچینایی ها افتاده بود راضی نگهداشتند. اما برخلاف درصحرای افریقا وامریکا آنها کاملاً نسبت به مردمان بومی قوی تر بودند و به آن آگاهی داشتند. توسه جویی پرتگالی ها درافریقا باحرکت بسوی کانگو وزیمبابوی دراوایل سدهء شانزدهم آغازشد. اما شرایط جوی برای اسکان درآنجا مساعد نبود لذا آنها بسوی نیمکرهء غربی برگشتند.کشف امریکا یک امرتصادفی بود
– کلمبوس درجستجوی راهی بسوی هند بود که ناگهان درجهت مخالف بسوی یک مانع بزرگ رانده شد - اما این یک تصادف خوشآیند بود. برای چهارصد سال امریکا تبدیل شد به یک دریچهء فراراروپایی ها. آنان بدلایل متعددی بسوی امریکا روآوردند- تراکم نفوس، فقروشکنجه های مذهبی درخانه و بگونهء ساده تمایل به ماجراجویی- ووقتی درآنجا ساکن شدند باتمدن هایی سرخوردند که ازبرخی جهت ها پیشرفته اماازلحاظ نظامی بسیارابتدایی بودند. دسته های کوچک ماجراجویان اروپایی چون کارتزوپیزارومیتوانستندارتشهای بزرگتربومی را شکست دهند. همهء این عوامل همراه با بیماری های نوع اروپایی که بومیان تاب مقاوت را دربرابرآن نداشتند منجربه تخریب گستردهء قبایل و فرهنگ ها شد.پروسهء مستعمره سازی نه بواسطهء کشورها بل که بواسطهء کمپانی هاعملی گردید. کمپانی های هالندی و بریتانیایی هندشرقی باتثبیت نقش انحصاری شان برقابت های آزاد تاجران هریک ازاین کشورها نقطهء پایان گذاشتند. کمپانی فرانسوی همطرازاین شرکت ها درهند نیزمستقل ازدولت عمل میکرد. درابتدا این شرکت های تجارتی به مسألهء قلمروچندان علاقمندی نداشته صرفاً نگران منافع خود
بودند، اما با توسعهء سرمایه گذاری درمناطق جدید، آنان خواهان تأمین ثبات وکنترول بیشتردرآن ساحات میشدند. درعین حال قدرت های اروپایی میخواستند کشورهای رقیب خود را ازساحهء تحت کنترول شان دورنگهدارند. بدینگونه غصب زمین وتأسیس رسمی امپراتوری آغازگردید که بزرگترین شان بریتانیا بود. همراه با تشکیل امپراتوری های رسمی زمینهء تبارزجاه طلبی های بزرگی نیز فراهم گردید. اروپایی ها افزون براندوختن پول، مسایلی چون قدرت، نفوذ و فرهنگ را نیز درمحراق توجه خود قراردادند. آنهابه شیوه های نگرش ایدیولوژیک یا آرمانی شما وابسته شدند. نوع اروپایی مؤسسات، شیوه های کاروافکارآنان دراین سرزمین ها معرفی وتحمیل شد. جهت تداوم برتری نژادی، بریتانیایی ها مثلاً سیستم محکمهء انگلیسی را درهند رواج دادند، اما قضات هندی قادرنبودند سفیدپوست ها را ازطریق یک چنین سیستمی محاکمه کنند. همراه باگذشت زمان نفوذ اروپایی ها درمستعمرات شان هرچه بیشترمستحکم میگردید. وسپس درآنسوی مستعمرات نیزگسترش یافت. نیال فرگسون معتقد است که امپراتوری بریتانیا درزمینهء گسترش زبان انگلیسی، بانکداری، قوانین عمومی، پروتستانتیزم، ورزش های گروپی، دولت های مشروطه، نظام های انتخابی، واندیشهء آزادی ، مسوولیت داشته است.12 یک چینن بحثی ممکن است برای پوشانیدن ریاکاری و خشونت ادارهء استعماری – غارت اقتصادی، کشتارجمعی، حبس، شکنجه – باشد. برخی ازاین بحث ها نیز- بگونهء مثال درموردهالند و فرانسه- باتوجه به نظریهء ولایات اختصاصی انگیسی بیهوده است. بهرحال، این امرروشن است که افکاروشیوه های عملکرد اروپایی درنتیجهء استعمارخصوصیت جهانی کسب کرد.حتی درشرق دورجاییکه غرب هرگز آنرا رسماً
به خود ملحق نکرده است نیزنفوذ اروپایی ها آشکاراست. بدنبال تلاش امپراتورناتوان وناکارآمد چین جهت منع تجارت تریاک دراوایل سدهء نزده هم، بریتانیاکه ثروت آن کشوربه عواید تریاک بسته بود– یک حملهء دریایی راعلیه این کشورراه اندازی کرد. جنگ های انگلو- چین که اغلباً بنام جنگ تریاک شهرت دارد نشان دهندهء فاصلهء عمیق میان این دوکشوراست. سرانجام درنتیجهء این درگیری ها پیکن درسال 1842 وادارشد تا به یک سلسله سازش هایی درمورد ازسرگیری دوبارهء تجارت تریاک تن دردهد که عبارت بودند از: واگذاری هانکانگ، بازنمودن پنج بندربرای اتباع بریتانیایی، معافیت تمام بریتانیایی ها ازقوانین چین، و پرداخت خسارات جنگی. سال 1853 کشتی های غربی– این بارامریکایی – وارد آبهای جاپان شد وبه سیاست «انزوا»ی جاپان ازجهان نقطهء پایان گذاشت. متعاقباً جاپان یک سلسله معاهداتی را باغربی ها امضاکرد که برطبق آن امتیازات خاصی را برای کشورهای غربی و اتباع آن واگذارمیکرد. سیستم مستعمراتی غرب همچنان بانفوذ درنقاط شکنندهء امپراتوری عثمانی کاری که درسرزمین های افریقایی انجام دادند، به توسعهء خود ادامه دادند، این پروسهء نفوذ دراوایل سدهء بیستم به اوج خودرسید، بآن سطحی کشورهای کاپیتالیست غربی به 85 درصد سرزمین های جهان استیلا یافت.غربی سازی
کمپنی هندشرقی درسال
1823 به منظورآموزش مردمان بومی تصمیم گرفت تا مکتبی را تأسیس کند که بسیارعاقلانه و گامی به جلو تلقی میگردید. اما واقعیت پالیسی از نامهء آتشین یکی ازرهبران هندی درکلکته بنام راجا رام موهن رای عنوانی نخست وزیربریتانیا ویلیام پیت برملاشد. می ارزد که آن نامه را باتفصیل نقل کنیم:« پیشنهاد این دورهء آموزشی... مارا امیدوارساخت که باراه اندازی آن افراد نخبهء اروپایی استخدام خواهند شد ودراین مکتب مضامین ریاضی، فلسفهء طبیعی، کیمیا، اناتومی، وسایرعلوم مفید که ملت های اروپایی آن را به مدارج پیشرفت رسانیده اند، علومی که آنان را دربین سایرباشندگان جهان دارای یک سروگردن بلندترساخته است، تدریس خواهد شد
.امااکنون دریافتیم که دولت درصدد تأسیس یک مکتب سانسکریت تحت نظرپندت های هندواست. درآن مسایلی تدریس خواهد شد که هم اکنون درهند وجود
دارند. این دورهء آموزش ... تنها میتواند ذهن جوانان را با ظرافت های دستوری و تمایزات متافزیکی کم اهمیت برای دارندگان آن وجامعه مشبوع کند...زبان سانسکریت چنان دشواراست که تقریباً یک عمرلازم است برای فراگیری کامل آن
. ...........................................................................................
هنگام بحث روی غربی سازی
به عنوان موضوعی که صرفاً با سلاح و قدرت رابطه دارد، این نامه و صدها یک چنین نامه، خاطره، و فرمان را به خاطر بیاورید. درست است که درعقب توسعهء افکارغربی فشاروزورگویی نهفته بود، اما شمارزیادی از غیرغربی ها نیزبودند که اشتیاق به آموزش شیوه های غربی بودند. دلیل آن نیزساده است، آنهاخواهان پیشرفت بودند، وبرای دستیابی به این پیشرفت پیوسته تلاش میورزیدند تا ازآنانیکه پیروزشده اند پیروی کنند.مهارت غربی ها درانباشت ثروت وراه اندازی جنگ ها برای همسایگان شان درسدهء هفده هم آشکاربود. یکی ازاین هاهم پترکبیربود ازروسیه که ماهها درسراسراروپا به مسافرت پرداخت
اوکه ازتأسیسات صنعتی وآرایش نظامی آن شگفت زده شده بود تصمیم گرفت تا شخصاً آنهمه را بیآموزد وپس ازبرگشت به کشورش فرمان یک رشته اصلاحات رادیکال را داد که عبارت بودند از: سازماندهی دوبارهء ارتش روسیه درامتداد مرزهایش بااروپا، مدرنیزه ساختن سیستم اداره، انتقال پایتخت ازماسکو که یک شهرآسیایی بود به شهری جدید که درامپراتوری روسیه شمایل اروپایی داشت، جاییکه اوآن را سن پترزبرگ نامید. او سیستم مالیاتی را اصلاح کرد و حتی برای بیشترغربی سازی کلیسای ارتدکس پرداخت. به مردها دستورداده شد تا ریش های شان را بتراشند و لباس های سبک اروپایی بپوشند. هرگاه مردی اصرار میکرد که به شیوهء قدیم باقی بماند بایستی سالانه صد روبل مالیهء ریش می پرداخت.اززمان پترکبیرتاکنون میتوان لست طویلی ازغیرغربی ها که درجستجوی ترویج افکارغربی درکشورهایشان بودند ارایه کرد.
برخی ازآنها مانند پترکبیردراین زمینه بسیاررادیکال بودند. شاید مشهورترین شان کمال آتاترک باشد، کسی که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی درسال 1922 زمام قدرت را بدست گرفت. اواعلان کردکه ترکیه بایستی گذشته اش را ترک و فرهنگ اروپایی را بپذیرد تا به اروپا برسد. جمهوری غیرمذهبی را اساس گذاشت، نسخهء ترکیی ازروم ایجاد کرد، حجاب و کلاه را برانداخت، و تمام اساسات مذهبی خلافت عثمانی را برانداخت. پیشترازآن درسال 1885 تیوریسن بزرگ اصلاح طلب جاپانی یوکی چی فوکوژاوا رساله ای زیرعنوان « ترک آسیا» نوشت ودرآن ازضرورت روبرتافتن جاپان ازآسیا مخصوصاً ازچین وکوریا بحث شده و «...............................................................»شماری ازریفورمیست های چینایی نیز دراین زمینه بحث های مشابهی داشتند. سون یات سن علناً شگوفایی اروپا و ضرورت پیروی از آن را برای پیشرفت درچین می پذیرفت.
جواهرلعل نهرو اولین نخست وزیزهند مستقل، باورداشت که پایان دادن به عقب ماندگی کشورش نیاز به وام گیری ازسیستم سیاسی واقتصادی غرب دارد. به عنوان فردی آموزش دیده درهارو و کمبریج دارای دیدگاهی غربی از لیبرالیسم بود: باری او خودرا « آخرین حکمران انگلیسی هند» نامید. معاصران نهرو درسراسرجهان نیز در یک چنین طرزتفکرغربی غرق بودند. رهبران دوران پس از کلونیالیسم سعی کردند تا خودرا ازوابستگی سیاسی به غرب رها سازند اماهنوزبرای مدرنیته شدن روش غربی را میپسندیدند. حتی ضدغربی ترین شان جمال عبدالناصردرمصردریشی ساخت اروپا را میپوشید وبا اشتیاق تمام تاریخ اروپا را میخواند
. منابع عمدهء پالیسی اوهمواره افکارنویسندگان ومتفکرین بریتانیایی، فرانسوی وامریکایی بود ودوست داشتنی ترین فیلم اواثر فرانک کاپرا بنام « این یک زندگی عالیست» بود. ما بعضاً از این رهبران با عصبانیت به عنوان لفاظان ضدغربی و پیشوایان مارکسیست یادآوری مینماییم و فکرمیکنیم که آنان یکسره غرب را ردکرده اند. درواقع آنان ازرادیکالیسم غربی تقلید مینمایند. مارکس، انگلس، روزالوکزمبورگ و لنین روشنفکران غربی بودند. حتی امروز درآسیا وافریقا وقتیکه مردم ازغرب انتقاد میکنند اغلباً مباحثی را بکارمیبرند که در لندن، پاریس یا نیویارک انکشاف یافته است. انتقادات ویدیویی اسمامه بن لادن ازامریکا درسپتمبر2007 - که نظریات نوام چامسکی را پیرامون نابرابری، بحران خانه سازی، و گرمای زمین شامل میشد- ممکن است برگرفته از یک نوشتهء جناح چپ اکادمیک دردانشگاه برکلی باشد. درداستان جوان جوزف کنراد، نویسنده نخستین برخوردش را « شرق» مینامد: « وبعد، پیش ازآنکه من لب بکشایم، شرق بامن سخن گفت، اما با لحن غربی.... باخشونت سوگند خوردودشنام داد، ........................ به من خوک خطاب کرد وسپس صفتی را به انگلیسی بکاربرد که نمیتوان آن را بزبان آورد.»آنعده ازرهبران غیرغربی که به ستایش ازغرب میپردازند تحت تأثیر پیروزی های چشمگیرآنان درتولید سرمایه و جنگ ها قرارگرفته اند. درست پس ازشکست از نیروهای اروپایی دروین سال
1683 بود که عثمانی ها تصمیم گرفتند بایستی شیوه ها وفنون رقبایشان را بیآموزند. اسلحه خریدند و پس ازآنکه دریافتند نیازبه ماشین دارند، آغاز کردند به وارد نمودن مهارت های سازمان یافته، تکنیک وروحیهء تفکروعمل.درسدهء نزدهم فرماندهان شرقمیانه نیروهای مسلح شان را به شیوهء ارتشهای غربی تنظیم نمودند، آنها عین پلتن(دسته)، بتلیون(گردان) ، کلنل و جنرال را بکاربردند.
13 نیروهای مسلح درسراسرجهان به یک شکل واحد اروپایی درآمد. امروزه چه درچین و اندونیزیا وچه درنایجریا نیروهای مسلح این کشورها درحدود سدهء نزدهم وسیعاً با ستاندارد های غربی تنظیم شدند.افرادی چون رای، فوکوژاوا و نهرودربارهء برتری فرهنگی بحث نمیکردند. آنها عموتام نبودند. رای درنامه اش تکراراً علوم هندی معاصرخودش را باعلوم اروپایی پیش ازفرانسیس بیکن مقایسه میکرد. این کارکرد تاریخ است نه ژنیتیک. سون یات سن دقیقاً ازافتخارات گذشتهء چین وغنامندی آداب آموزشی آن
آگاهی داشت. فوکوژاوا یک متخصص تاریخ جاپان بود. نهروکه سالهای زیادی ازعمرخودرا درزندان بریتانیا سپری کرد مصروف نوشتن وطن پرستانه ترین تاریخ هند بود. آنها همه به شکوه و عظمت فرهنگ خود باورداشتند. اما درعین حال باورداشتند که درآن برهه ازتاریخ برای دستیابی به پیشرفت های اقتصادی، سیاسی و نظامی بایستی چیزهایی ازغرب به عاریت گرفت.
مدرن سازی
آنچه که اصلاح طلبان غیرغربی درسدهء بیستم بآن درگیربودند اکنون به یک پرسش محوری برای آینده مبدل شده است: آیا ممکن است مدرن بود بدون اینکه غربی بود؟ چه تفاوت هایی میان این دو وجود دارد؟ آیا زندگی درجهانی که وزنهء غیرغربی ها فوق العاده است اساساً متفاوت خواهد بود؟ آیااین قدرت های جدید دارای ارزش ها
ی متفاوت خواهند بود؟ وآیا پروسهء ثروتمند شدن همهء مان را یکسان خواهد کرد؟ اینهمه حرفهای بیهوده نیستند. درآیندهء نزدیک از چهارقدرت بزرگ اقتصادی جهان سه تای آن غیرغربی خواهند بود( جاپان، چین، وهند) و چهارمین آن یعنی ایالات متحده بطور فزاینده ای توسط شهروندان غیراروپایی اش شکل خواهد گرفت.شماری ازمتفکرین معاصرازجمله سامویل هنتنگتن بدین باوراست که مدرنیزه سازی و غربی سازی کلاً ازهم متمایز اند. بگفتهء هنتنگتن غرب پیش ازاینکه مدرن باشد غربی بود. غرب هویت متمایزش را درسده های هشتم ونهم کسب نمود درحالیکه تنها درحدود سدهء هژده هم بود که « مدرن» شد. تبدیل شدن به یک جامعهء مدرن به مفهوم صنعتی شدن، شهرنشینی، وبلند بردن سطح سواد، آموزش و ثروت است. قابلیت هایی که یک جامعه را غربی میسازد بطورمقایسه خاص است: میراث تاریخی، مسیحیت، جدایی کلیسا ودولت، قانون مداری، جامعهء مدنی. هنتنگتن مینویسد« تمدن غربی نه به دلیل جهانی بودن بل که به علت منحصربفرد بودن آن ارزشمند است.»
14براینهمه مسایل روشنفکرانه، بیگانگی
غریزی سرزمین های غیرغربی را نیز بیافزایید- اینکه چگونه متفاوت به نظرمیرسند، احساس میکنند، وآواز میدهند. جاپانی ها میتوانند دراین زمینه یک مثال کلی باشند. جاپان درعالی ترین سطح یک ملت مدرن است که ازلحاظ سطح تکنالوژی - ترن های تیزرفتار، تلفونهای همراه، و روبات ها - نستب به بسیاری کشورهای غربی درنقطهء اوج قراردارد. اما برای خارجی ها مخصوصاً سیاحین غربی بیگانه وعجیب به نظرمیرسد. اگر ثروت نتوانسته جاپان را غربی بسازد پس دیگران را نیز نخواهد توانست غربی بسازد. جهانی که درآن هندی ها، چینایی ها، برازیلی ها و روسها ثروتمند و بیشترمرفع اند، جهانی خواهد بود ازچندگانگی فرهنگی شکوهمند و بی نظیر.با وصف حضوردرازمدت غرب و توسعهء آن تادوردستها هنوزمفهموم شگاف میان غرب گرایی و مدرنیزاسیون مشخص نگردیده است. بسیاری ازچیزهایی راکه ما به عنوان یک پدیدهء مدرن تصورمیکنیم حداقل ظاهراً غربی است. اشکال امروزی دولت، تجارت، فراغت، ورزش، و تعطیلات گوناگون همه ریشه درفرهنگ ورسوم اروپایی دارند. کریسمس امروزه بیشترازهروقت دیگردراکثرمناطق تجلیل میشود حتی اگربدون شامپاین، شمع و تحایف هم که باشد (البته که شامپاین بخودی خود یک پدیدهء غربی است). روزوالنتاین یا روزعشاق که افتخارش به یک روحانی مسیحی میرسد و بواسطهء کمپانی هایی که کارت های تبریکی تولید میکنند تبلیغ میگردد، اکنون به یک عنعنهء رشد یابنده درهند مبدل شده است. پتلون های جین آبی که برای شرایط ناهموارو سنگی معادن طلای کالیفورنیا ساخته شده بود اکنون درهمه جا از چین و اندونیزیا گرفته تا سانفرانسسکووسیعاًَ رایج است. دشواراست تصورکنیم که جهان مدرن بدون غرب چه سیمایی خواهد داشت.
کشورمحبوبانی دیپلومات متفکرو روشنفکرسینگاپوری اخیراً پیشگویی کرده است که در جهان درحال ظهور قدرت های غیرغربی حتی درصورت ثروت مند شدن هم سنت های متمایزخودرا حفظ خواهند کرد. اودریک سخنرانی اش سال 2006 اظهارداشت که شمارهء زنان هندی ساری پوش(
لباس سنتی هندی) واقعاً افزایش خواهد یافت. 15 اما درواقع، هنگامیکه محبوبانی نظریه اش را درمورد افزایش ساری ابلاغ میکرد رسانه های هندی درست پدیدهء برعکس آنرا گزارش میدادند. طی یک دههء گذشته زنان هندی لباس ساری را دربرابر لباسهایی که بآن بتوان راحت تر حرکت کرد کنارگذاشته اند. فابریکات تولید ساری بامواد و نمونه های مختلف آن حتی درمیانهء رشد سریع هند روبه کاهش اند. ( این پرسش که چرا خودرا درمیان شش تا نه یارد تکهء اغلباً چین دار، و با احتیاط جمع وجورشده پیچانیده است ازیک جوان متخصص هندی چیزیست ناراحت کننده) زنان هندی اکنون بطورفزاینده ای لباس هایی را میپوشند که ستایل مختلط بومی و بین المللی داشته باشد. بگونهء مثال شلوارکرته ( یک نوع آمیزه ای از پتلون فراخ و پیراهن) متداول شده است. اهمیت ساری همچون کیمونودرجاپان به سطح یک لباس مخصوص جشنی تنزل کرده است.ممکن این موضوع سطحی به نظربرسد اما چنین نیست. لباس زنان قوی ترین نشان دهندهء میزان توافق یک جامعه بامدرنیته است. قابل تعجب نیست که جهان اسلام با مشکل بزرگی بخاطر پوشیدن لباسهای نوع غربی از جانب زنان مواجه است. این همچنان منطقه ایست که زنان ازمدت های طولانی درنوعی عقب ماندگی بسرمیبرند- از لحاظ سطح سواد، آموزش و اشتغال. برقع و چادرممکن است کاملاً یک گزینهء قابل پذیرش برای لباس باشد، اما آنها این موضوع را با نگرشی که جهان مدرن را تردید میکند سازگارساختند.
برای مردها لباس غربی همه جا حاضراست. اززمانیکه ارتشها آغازبه پوشیدن یونیفورم نوع غربی کردند، مردان درسراسرجهان لباس کارنوع غربی را بکارگرفتند.
